عید برشما مبارک و تعطیلات خوش بگذرد

 

در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت ساله‌ای جلوی ویترین مغازه‌ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بودند. زن جوانی از آنجا می‌گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشمهای آبی او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید.

 آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت:

«حالا به خانه برگرد. انشالله که تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی.»

پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید: «خانم! شما خدا هستید؟»

زن جوان لبخندی زد و گفت: «نه پسرم. من فقط یکی از بندگان او هستم.»

 پسرک گفت: « مطمئن بودم با او نسبتی دارید! » .

 

فعلا به درود و به امید دیدار

/ 1 نظر / 51 بازدید
احمدی

اگر بهار نبود برایت نمی نوشتم ... بهار در درون توست . بگذار قلبت شكوفه بزند و روحت سبز شود و از دستهايت رنگين كمان ببارد . بهار را باوركن ! بهار در رگهاي تو جريان دارد . بهار در ني ني چشمهايت سوسو مي زند. بهار دركوچه باغهاي ذهن من سرمي كشد. بهار در درون سينه ات خوابيده است. بهار را باوركن ! بهار را بيداركن ! بهار را صدا بزن ! بگذار قلبت شكوفه زند، روحت سبز شود و ذهنت از خواب زمستاني بيدار شود، بگذار از چشمهايت باران ببارد و از دستهايت رنگين كمان برويد بهار زنده است ، بهار جاريست ، بهار در هوا جاريست. من بوي بهار را با همه وجود استشمام ميكنم. من رنگ بهاررا با نهايت تيزبيني مي بينم . من عطر بهار را با همه سلولهايم احساس ميكنم . زمستان را رهاكن ! بهار زيباست ! زيباتر از آنكه فراموشش كني . بهار بزرگ است ! بزرگتر از آنكه انكارش كني . بهار مهربان است ! مهربانتر از آنكه در غبار روزمرگي زندگيت گم شود.. بهار بهانه ايست براي زندگي ، براي دوست داشتن ، براي پاك شدن، براي سبز شدن !