|
|
اپتومتريست در بهزيستي |
|
|
۱۳۸۳/۳/۱٥ حوصله کنيد و اين مطلب را هم بخوانيد
اواخر سالهاي دبيرستان بود كه با سهراب سپهري و اشعار زيباي او آشنا شدم و مجذوب شعرهاي بي آلايش و پاك سهراب گشتم . هرجا شعري از او ميديدم يادداشت ميكردم و با زمزمه آنها خود را در سايه نارون ها و پرچين ها ، رها ميكردم . شعر سهراب مرا به حال و هواي خاصي ميبرد و دلم به هواي ديدن آرامگاهش مشتاقانه پر ميكشيد . من در پي درك حس و حال سهراب بودم زماني كه ميگفت : ‹‹ گيوه ها را كندم ، و نشستم ، پاها در آب ، من چه سبزم امروز ›› . مي خواستم حس كنم آن طرواتي را كه سهراب در آن لحظه درك كرده بود . ميخواستم بدانم آن هيچستان كجاست كه در پشت آن سهراب سايه ناروني را تا به ابديت به تصوير ميكشيد . تا اينكه نوروز 83 فرصتي دست داد تا به اتفاق همسر و دو فرزندم عزم كاشان كنم . كاشاني كه بوي سپهري از آن به مشام ميرسيد . به طرف آرامگاهش حركت كرديم و در مسير سفر شهرها را كه پشت سر ميگذاشتيم اضطراب عجيبي مرا فرا ميگرفت ، مضطرب بودم از اينكه آيا مقبره سهراب را آنگونه كه عمري در ذهن و دل خود به تصوير كشيده بودم خواهم يافت ؟ وقي به كاشان رسيديم در پي يافتن آدرس آرامگاه از اهالي پرس و جو مي كرديم هر چه بيشتر مي پرسيديم كمتر به نتيجه مي رسيديم . برايم رنج آور بود كه در اين شهر باشم و آدرسي از سهراب نيابم . در كاشاني كه سهراب ادعا ميكرد اهل آنجاست ، كسي سهراب را به خاطر نمي آورد . انگار كسي در اين ديار به اين نام نبوده است . ميدانستم كه سهراب در شعرهايش به قريهاي به نام ‹‹ چنار ›› اشاره كرده است . از روي نقشه چنار را يافتم . بعد از ظهر سردي بود و راه هايي كه نه تابلويي داشتند و نه اشارهاي به سهراب و نه گلي براي افشاندن ! بعد از كيلومترها بالاخره چوپاني آدرسي هر چند نامفهوم به ماداد . بعد از غروب هنگام اذان نا اميدنه به قريه كوچكي به نام ‹‹ مشهد اردهال ›› رسيديم . از دو نفر جوان آدرس را پرسيديم آنها امامزاده كوچكي را نشانمان دادند و گفتند كه قبر سهراب نيز آنجاست . در حيات امامزاده غمگين ترين عكس سهراب را به ستوني نصب كرده بودند و چند ورق دست نوشته رنگ و روباخته و ديگر هيچ … در جستجوي يافتن نشان او بوديم تا اينكه زير پاي زائران امامزاده سنگ قبر كوچكي غبار آلود يافتيم كه روي آن نوشته بود : ‹‹ به سراغ من اگر ميآييد ، نرم و آهسته بياييد … ›› و من رفته بودم ! اما آنجا خالي از خانه اي بود كه سهراب در شعرش در طرف ديگر شب ساخته بود . آري شهر سهراب گم شده بود و سهراب در اين سرا به گم نامي غمناك علف نزديك تر بود . او صداي نفس باغچه را نميشنيد . او پر بود از ظلمت و تنهايي وقتي كه برگي ميريخت . سهراب جايي بود كه ديگر صداي كفش ايمان را در كوچه شوق و صداي باران را روي پلك تر عشق ، روي آواز انارستان نميشنيد . بغض گلويمان را گرفته بود و اشك در چشمانشان مظلومانه ميناليد . اين بود آنچه سالها در دل تصورش ميكرديم ! و ما سهراب را پشت هيچستان يافتيم . كاري از ما بر نميآمد ، جز اينكه با چشماني خيس و دستاني لرزان و يخ زده از سرما سنگ قبر كسي را كه از صميم قلب دوستش داشتيم و به خاطر بار سفر بسته بوديم را با چند سطل آب غباررويي كنيم . [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك
:وبلاگ دوستان اپتومتريست احمدي توانبخشي ايران بهزيستي مشكين شهر ايران سافت لنز مادر يك روشندل اپتومتري ايران اخبار اپتومتري دكتر كمالي دانشگاه شهيد بهشتي دانشگاه علوم بهزيستي سازمان نظام پزشكي بهزيستي استان اردبيل چشم پزشكي نور بيماريها Allaboutvision optometrist review of optometry eyedesigns pconsupersite Low-vision myeyenet eyecareinfo yahoo Blogger سهراب سپهري |
