اپتومتريست در بهزيستي

كلينيك اپتومتري و عينك طبي ديدگستر مجهز به دستگاههاي پيشرفته و كامپيوتري آماده ارائه خدمات پزشكي درماني در زمينه چشم و بينائي ميباشد نشاني   مشگين شهر خيابان خيام    تلفن 5243295 (0452) فاكس 5243293 اپتومتريست محمد معيت didgostar eye care optometry
۱۳۸٧/٤/٢۱

برای مادرم ...

shahid khodaverdi maeiyat

دو سه روز پیش مثل همیشه پیش پدر و مادر رفتم.طبق معمول فشارشون را گرفتم!و از ترتیب داروخوردنشان پرسیدم و فکر کردم همه چی درسته اما اینگونه نبود.

 

از حرکات اضافی نگاههای مادرم بخصوص اشکی که در حدقه چشمهایش حلقه میزد به آسانی فهمیدم که مسئله ای هست پس از کلی مکث یکدفعه پرسید راستی سالگرد اخویت هم نزدیکه چند روز دیگه می خواهید مراسم بگیرید؟دستهایش لرزید و اشکهای جمع شده اش به یکباره سرازیر شدند...و من سعی کردم خودم را به نفهمی بزنم و پاره ای توضیحات مثلآ عادی دادم بظاهر آرام شد و خداحافظی کردم ...خیلی سخته بچه آدم برود و برنگردد  خیلی سخته خیلی ...

 

حوالی 15 خرداد 1365 آخرین مرخصی ایشان از جبهه بود که آخرین دیدارمان هم شد حال و هوایش کلآ عوض شده بود .موقع بازگشت کاغذی را که من میدانستم وصیتنامه اش است و یک شب دزدانه آن را دیده و خوانده بودم به من نشان داد و گفت که این را هم میگذارم اینجا  ( کمد )فکر می کرد که من نمیدانم آن چیه و من بی هیچ سوالی سری تکان دادم و گفتم باشه ، شاید دلش میخواست که بگه این وصیت نامه است ولی دیگه در آن لحظه  و خداحافظی نمی شد...

 

با چه ابهتی رفت لباسهای درجه داری متناسب قد و قامت خودش را که سفارش داده بود پوشید شیک و مرتب . باهم رفتیم و من او را از ترمینال ( کاراژ حاج عالی در چایپاره ) بدرقه کردم نمیدانم به کدام شهر چون در نهایت باید به اسلام آباد غرب و جبهه سومار می رسید

 

این هم بگم من آن موقع برای امتحانات سال آخر دبیرستان و کنکور آماده می شدم ایشان هم که فارغ التحصیل مهندسی گیاهپزشکی از دانشگاه تبریز بودند. یعنی نتیجه زحمات پدر و مادر و خودش دیگر گل داده بود بچه شون مهندس شده بود دیگر دوران رنج و دوری به پایان رسیده بود ...آخ که اگر این جنگ نبود

 

تا 28 / 4 /65  چقدر در آرامش صلح صفا و بهشت نادانی دکتر شریعتی عزیز بودیم که یکدفعه با شهادت و عروج دانائی ایشان بیدار شدیم و این بیداری آغاز هبوط ما در کویر درد و عذاب گردید.همه چی عوض شد حتی جهان بینی ما . هرکس دلش برای ما سوخت و ما چقدر زیبا شده بودیم خدا.

ما اصلآ آماده اینهمه گریه و تالم نبودیم آخه ما بچه بودیم دلهای کوچکی داشتیم مادرم مادر بود پدرم پدر بود . یک نفر که بزرگ ما بود برای همیشه از پیش ما میرفت و بدون هماهنگی و چه نگران ما میرفت ...

و اینک مائیم و این کویر رنج و اندوه تا به ابد تا رسیدن به او  لیک وای به حال پدر و مادر ها با این دلهای شکسته شون با این قلبهای حزین و فسرده شون که هرگز التیامی برایشان متصور نیست.

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك



من يك اپتومتريست هستم با حرفه من آشنا شويد
:وبلاگ دوستان اپتومتريست احمدي
توانبخشي ايران
بهزيستي مشكين شهر
ايران سافت لنز
مادر يك روشندل
اپتومتري ايران
اخبار اپتومتري
دكتر كمالي
دانشگاه شهيد بهشتي
دانشگاه علوم بهزيستي
سازمان نظام پزشكي
بهزيستي استان اردبيل
چشم پزشكي نور
بيماريها
Allaboutvision
optometrist
review of optometry
eyedesigns
pconsupersite
Low-vision
myeyenet
eyecareinfo
Google
yahoo
Blogger
سهراب سپهري